Want to create an interactive transcript for this episode?
Podcast: خصوصی - Khosousi
Episode: Tolooe Mohammad
Description: زمین و آسمان ” مکه ” آن شب نورباران بودو موج عطر گل در پرنیان باد می پیچیدامید زندگی در جان موجودات می جوشیدهوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بودشبی مرموز و رویاییبه شهر ” مکه ” مهد پاکجانان دختر مهتاب می خندیدشبانگه ساحت ” ام القری ” در خواب می خندیدز باغ آسمان نیلگون صاف و مهتابیدمادم بس ستاره می شگفت و آسمان پولک نشان می شدصدای حمد و تهلیل شباویزان خوش آهنگبه سوی کهکشان میشددل سیاره ها در آسمان حال تپیدن داشتو دست باغبان آفرینش در چنان حالتسر ” گل آفریدن ” داشتشگفتی خانه ” ام القری” در انتظار رویدادی بودشب جهل و ستمکاریبه امید طلوع بامدادی بودسراسر دستگاه آفرینش اضطرابی داشتو نبض کائنات از انتظاری دم به دم می زدهمه سیاره ها در گوش هم آهسته می گفتندکه: امشب نیمه شب خورشید می تابدز شرق آفرینش اختر امید می تابددر آن حال ” آمنه ” در عالم سرگشتگی می دید:به بام خانه اش بس آبشار نور می باردو هر دم یک ستاره در سرایش می چکد رنگین و نورانیو زین قدرت نمایی ها نصیب اوشگفتی بود و حیرانیدر آن دم مرغکی را دید با پرهای یاقوتیو منقاری زمردفامکه سویش پر کشید از بامو در صحن سرا پر زدو پرهای پرندین را به پهلوی زن دردآشنا سائیدبه ناگه درد او آرام شد، آرامبه کوته لحظه ای گرداند سر را ” آمنه ” با هاله امیدتنش نیرو گرفت و در دلش نور خدا تابیدچو دید آن حاصل کون و مکان و لطف سرمد رادو چشمش برق زد تا دید رخشان چهر ” احمد ” راشنید از هر کران عطر دلاویز محمد راسپس بشنید این گفتار وحی آمیز:الا، ” ای آمنه ” ای مادر پیغمبر خاتم!سرایت خانه ی توحید ما باد و مشید بادسعادت همره جان تو و جان ” محمد ” بادبدو بخشیده ایم ای ” آمنه ” ای مادر تقوا!صدای دلکش ” داوود ” و حب ” دانیال” و عصمت ” یحیی ”به فرزند تو بخشیدیمکردار” خلیل ” و قول ” اسماعیل ” و حسن چهره ی ” یوسف ”شکیب ” موسی عمران ” و زهد و عفت ” عیسی ”بدو دادیم: خلق ” آدم ” و نیروی ” نوح ” و طاعت ” یونس ”وقار و صولت ” الیاس ” و صبر بی حد ” ایوب ”بود فرزند تو یکتابود دلبند تو محبوبسراسر پاکسراپا خوبدو گوش ” آمنه ” بر وحی ذات پاک سرمد بوددو چشم ” آمنه ” در چشم رخشان ” محمد ” بودکه ناگه دید چهر دخترانی آسمانی رابه دست این یکی ابریق سیمین در کف آن دیگری طشت زمرد بوددگر حوری، پرندی چون گل مهتاب در کف داشت” محمد ” را چو مروارید غلتان شستشو دادندبه نام پاک یزدان بوسه ها بر روی او دادندسپس از آستین کردند بیرون ” دست قدرت ” رازدند از سوی درگاه خداوندیمیان شانه های حضرتش ” مهر نبوت ” راسپس در پرنیانی نقره گون، آرام پیچیدندوز آنجا ” آسمانی دختران ” بر ” عرش ” کوچیدند.همان شب قصه پردازان ایرانی خبر دادند:که آمد تکسواری در ” مدائن ” سوی ” نوشروان ”و گفت: ای پادشه ” آتشکده ی آذرگشسب ” ماکه صدها سال روشن بودهم امشب ناگهان خاموش شد، خاموشبه ” یثرب ” یک ” یهودی ” بر فراز قلعه ای فریاد را سرداد:که امشب اختری تابنده پیدا شدو این نجم درخشان اختر فرزند ” عبدالله ”نوین پیغمبر پاک خداوندستو انسانی کرامندستیکی مرد عرب اما بیابانگرد و صحرائیقدم بگذاشت در ” ام القری ” وین شعر را برخواند:که ای یاران مگر دیشب بخواب مرگ پیوستید