Want to create an interactive transcript for this episode?
Podcast: خصوصی - Khosousi
Episode: Shahid-e Eshgh - Mohammadreza Shajarian & Manouchehr Jahanbaglou
Description: شهید عشق – اجرای خصوصی محمدرضا شجریان و منوچهر جهانبگلو ماهور و مرکبخوانی (شور، بیات اصفهان و راک) ۱۱ مهرماه سال ۱۳۶۲ این اثر را قبلا با کیفیت پایینتر از آرشیو جناب عطا نویدی قرار داده بودیم. ای پیک پی خجسته که داری نشان دوستبا ما مگو به جز سخن دلستان دوستحال از دهان دوست شنیدن چه خوش بودیا از دهان آنکه شنید از دهان دوستای یار آشنا علم کاروان کجاستتا سر نهیم بر قدم ساروان دوستدردا و حسرتا که عنانم ز دست رفتدستم نمی رسد که بگیرم عنان دوسترنجور عشق دوست چنانم که هر که دیدرحمت کند مگر دل نامهربان دوستگر دوست بنده را بکشد یا بپروردتسلیم از آن بنده و فرمان از آن دوستبی حسرت از جهان نرود هیچ کس به درالا شهید عشق به تیر از کمان دوست*****هر زمان جوری ز خوبان می کشمهر نفس دردی ز دوران می کشمخون دل هر دم دگرگون می خورمجام غم هر شب دگرسان می کشمجور دلداران جفای روزگارگرچه دشوار است آسان می کشم*****عشق در دل ماند و یار از دست رفتدوستان دستی که کار از دست رفتای عجب گر من رسم بر کام دلکی رسم چون روزگار از دست رفتبخت و رای و زور و زر بودم دریغکه اندر این غم هر چهار از دست رفتعشق و سودا هوس در سر بماندصبر وآرام وقرار از دست رفتگرمن از پای اندر آیم گو در آیبهتر از من صد هزار از دست رفتمرکب سودا جهانیدن چه سودچون زمام اختیار از دست رفت*****دلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمی دانمهمه هستی تویی سرجمله این و آن نمی دانمبه جز تو در همه عالم دگر دلبر نمی بینمبه جز تو در همه گیتی دگر جانان نمی دانمبه جز غوغای عشق تو درون دل نمی یابمبه جز سودای وصل تو میان جان نمی دانمچه آیم بر در وصلت که دل لایق نمی افتدچه بازم در ره عشقت که جان شایان نمی دانمیکی دل داشتم پر خون شد آن هم از کفم بیرونکجا افتاد آن مجنون در این دوران نمی دانمدلم سرگشته میدارد سر زلف پریشانشچه می خواهد از این مسکین سرگردان نمی دانماگر مقصود تو جان است رخ بنما و جان بستاناگر قصد دگر داری من این و آن نمی دانممرا با تو است پیمانی تو با من کرده ای عهدیشکستی عهد یا هستی بر آن پیمان نمی دانم*****از خمستان جرعه ای بر خاک ریختجنبشی در آدم و حوا نهاددم به دم در هر لباسی رخ نمودلحظه لحظه جای دیگر پا نهادچون نبود او را معین خانه ایهر کجا جا دید رخت آنجا نهادبر مثال خویشتن حرفی نوشتنام آن حرف آدم و حوا نهادحسن را بر دیده خود جلوه دادمنتی بر عاشق شیدا نهادهم به چشم خود جمال خود بدیدتهمتی بر چشم نابینا نهادیک کرشمه کرد با خود آنچنانکفتنه ای در پیر و در برنا نهادکام فرهاد و مراد ما همهدر لب شیرین شکرخا نهادتا تماشای مثال خود کندنور خود در دیده بینا نهادتا کمال علم او ظاهر شوداین همه اسرار بر صحرا نهادشور و غوغایی برآمد از جهانحسن او چون دست در یغما نهادعقل مجنون در کف لیلی نهادج